ننوشتن

مجتبی مهاجر

.مدتی است که نمی توانم بنویسم

حتی دیگر نمی توانم مثل سابق قلم و کاغذ بردارم و برای خودم بنویسم.مثل تمام مواردی که بایگانی کرده ام، یا همه آن چیزهایی که برای دور ریختن نوشتم و از شیشه ی ماشین،زمانی که از روگذرهای شهر عبور میکردم به دست باد سپردم.که شاید روزی مخاطبی اتفاقی به یکی از آنها دل بسپارد.

شاید هم این روزها تمام آن واژه ها مرا به جرم دور ریختنشان محاکمه و قصاص کرده اند که اینگونه عاجز و تهی شده ام.سهمی از حضورشان را دریغ کرده اند که در این سالها بخشی از وجودم بودند

2
اشتراک گذاری
مجتبی مهاجر
مجتبی مهاجر

2 دیدگاه

  1. ناصر

    قلم در دستانت به سان آهویی خرامان بود
    تو را چه شده است که این گونه به انبان خالی زده ای؟
    شاید تو را قصاص کرده اند آن کلمات که هر یک تندری بودند در دستانت
    شاید هم دل داده ای به روز مرگی های روزگار
    یا شاید دل سپرده ای به دنیایی که افسون میکند هر کس را به سحری و وردی
    و شاید دل در گرو دنیا بسته ای به امید جیفه ای بی مقدار و جیره ای؟؟!!
    به هر سان خدا را خواستارم که آزاد باشی و رها به سان باد
    شاد باشی و خرسند به سان بلبلان بر لب جوی
    و عاشق باشی، به سان بید سر بر گردون ساییده پیر

ارسال نظر